یه ماهه مال من شدی
ای بهترین بهانه ام
تو عشق جاودانه ام
قلب تو گشته خانه ام...
سلام بر همه عزیزای گلم
امروز درست یک ماهه که من و لئو به عقد هم دراومدیم
واقعا زود گذشت و البته خوش گذشت
تعطیلات عید که خییییییلی عالی بود و یه عالمه عیدی گرفتم
تازگیا لئو سرش خیلی شلوغه و دنبال یه سری کاراییه که یه مقدار کلافه
اش کرده. همینم باعث شده من دلم برای روزای قبل از عقد تنگ بشه... که می
نشستیم و با رویاپردازیهای قشنگمون یه عالمه انرژی می گرفتیم و انگیزه...
الان ولی یه حس خلاء شدید بهم دست داده هم به خاطر اینکه پایان نامه
سنگینم یهو از دوشم برداشته شده و هم به خاطر وضعیت لئو... البته برای رفع این حالت دنبال کار هستم و می دونم این وضعیت موقته و تازه اول خوشیهامونه.
خبر خبر خبر:
تاریخ عروسیمون هم به امید خدا تعیین شد
شب عید غدیر خم : 14 آذر 1388
باشگاهمون هم همون باشگاه عروسی برادر لئو هست که همه پسندیدنش
برای خرید وسایل اصولا باید از حالا شروع کنم ولی به دلیل تنگی جا باید صبر کنم وقتی خونه مشترک من و لئو آماده شد، بریم دنبال وسایل. یه شب که با لئو حرف میزدیم درباره این صحبت کردیم که دوتایی میریم خونه مون رو تمیز می کنیم.... لئو صداش لرزید و گفت یه لحظه اشک تو چشام حلقه زد،
آرزومه این لحظات رو دوتایی تجربه کنیم... آری دوستان این عشقیست که گهگاه
از آن غافل می شویم اما هرگز نمی توانیم آن را انکار کنیم.
خلاصه که در این مدتی که وقت داریم باید یه برنامه ریزی دقیق کنیم برای شروع یه زندگی خوب و پر از آرامش.
مطمئنا از راهنماییهای شما بویژه در امر خرید بهره مند خواهم شد.
روزای خیلی خوبی رو برای شما آرزو می کنم...
پی نوشت: فعلا نوشتن را در همین جا ادامه می دهیم و به روش آزی جون گهگاه خصوصی سازی می کنیم
پی نوشت 2:امروز عصر یه پیاده روی دو نفره کوچولو داشتیم خیلی خوش گذشت. خدایا این خوشیها رو از ما نگیر... الهی آمین